اينجا نمک غذا را شهدا ميريزند...

اينجا نمک غذا را شهدا ميريزند...

حاج حسن مفتح ازبسيجي هاي جبهه و جنگ و دفاع مقدس، بعد از بازنشستگي و تدفين شهداي گمنام در تپه نور الشهداء در جاده مشهد اردهال مسئول اين يادمان شد. هر وقت که سراغ ايشان را بگيريد آدرس شهداي گمنام را به شما مي دهد.خودش اين کار را باقيات الصالحات مي داند و بس... آنچه که ما را بر آن داشت تا با ايشان مصاحبه کنيم بازديد مردم از اين يادمان در ايام نوروز امسال بود.

اشاره:حاج حسن مفتح ازبسيجي هاي جبهه و جنگ و دفاع مقدس، بعد از بازنشستگي و تدفين شهداي گمنام در تپه نور الشهداء در جاده مشهد اردهال مسئول اين يادمان شد. هر وقت که سراغ ايشان را بگيريد آدرس شهداي گمنام را به شما مي دهد.خودش اين کار را باقيات الصالحات مي داند و بس... آنچه که ما را بر آن داشت تا با ايشان مصاحبه کنيم بازديد مردم از اين يادمان در ايام نوروز امسال بود.

سراج: با سلام و عرض تشکر از اينکه وقت خودتان را در اختيار نشريه ما قرار داديد از اينجا و ارادت مردم به اين شهدا براي ما بگوييد:

اينجا از عامه مردم هست، توکل ما به خداست. روز اولي که اين شهدا در اينجا دفن شدند عده زيادي از رفقاي ما و مسئولين شهر آمدند و شهدا را دفن کردند و ديگر نگاه هم نکردند و آن مردم بودند که تا بحال هزينه ها را دادند و بحمدالله بعد از چند سال دارد به سر و سامان مي رسد و انشاءالله مردم هم کمک خواهند کرد که يک مجموعه فرهنگي بنام مجموعه شهداي گمنام شهرستان کاشان کليد بخورد و مردم بتوانند استفاده هاي معنوي را داشته باشند.من هميشه مردم را يک گام جلوتر از مسئولين نگاه مي کنم . سردار باقرزاده آمده بودند و برآورد کردند که 5/1ميليارد اينجا هزينه داشته. ولي ما هيچ پولي نداشته ايم که خرج کنيم مردم خودشان خرج کرده اند.مثلا خاکبرداري اينجا حدود20000 متر مکعب خاکبرداري شده که حدود7000متر مکعب آن با پيکور کنده شده و خاک آن خيلي سخت بوده اگر ما ميخواستيم هزينه اي بدهيم 150تا200ميليون بايد پول مي داديم ولي يک خيري بنام آقاي رضا زاده فقط ما گازوئيل بلدوزرش رو داديم و ايشان انجام داد. اين «المان» روي مزار شهدا  زديم در هيچ جاي ايران به اين اندازه و حجم نداريم. فقط هزينه داربست آن 150ميليون تومان مي شد که آقاي ستوده اين کار را صلواتي انجام دادند. چند وقت پيش يک نفر کارگر که از صبح علي الطلوع تا بعد از مغرب 2روز کارکرد- که اقلا به اندازه يک هفته کارکرد يک گارگر معمولي بود-. هر چه اصرار کردم بيا حق و حقوقت رو بگير گفت پول نمي خواهم. اين کار باقيات الصالحات من هست و بس. از اين موارد تا دلتان بخواهد داريم. 
سراج: استقبال نوروزي چقدر بود؟
اينجا فضايي هست که کمتر از جبهه نيست. خيلي ها به مناطق عملياتي در عيد نوروز ميروند ولي عده اي که امکانات ندارند اينجا را به ديد جبهه و مناطق عملياتي نگاه مي کنند. همين دو شب پيش- شام سيزدهم فروردين- يه آقايي از تهران آمده بود. ساعت 5/12شب زنگ زد و بخاطر اين کارهايي که اينجا انجام شده تشکرجانانه اي کرد.
حضرت آيت الله نمازي 3 سال پيش تشريف آوردند اينجا و به من گفتند بعد از مصلي اينجا مي شود از اينجا به عنوان بزرگترين مجموعه فرهنگي کاشان ياد کرد. من گفتم ما براي شهدا کار مي کنيم و هيچ توقعي نداريم که اگر کاري کرديم فلان مسئول شهر بيايد و از ما تشکر کند.معامله ما با خدا و شهداست. هر سال مي خواهيم کار نو و تازه اي را انجام بدهيم. همين آلاچيقي که در آن نشسته ايم، ديدم که مقداري سفال و «ني» و کاه  داريم . با آن همين آلاچيق را ساختيم و هر شب دو سه تا خانواده در همين آلاچيق مي خوابيدند. روزها با همين امکانات اوليه – صندلي هاي دست دوم و ...- پذيرايي مي شدند و ناهار مي خوردند و مي رفتند.در ايام نوروز امسال، روزي  پنج تا شش هزار نفر به زيارت شهدا گمنام آمدند ، توقف، نماز و ناهار و... بعد حرکت کرده اند و رفته اند .
آرامشي بر منطقه شهداي گمنام حاکم است که در گفتار زائرين اينجا پيداست و همه بر آن اذعان دارند.
همين حاج آقا حسين[روحي] که اينجا شبخواب ماست خانمش اينجا ايستاده است . خودش مي گويد که هر وقت از زندگي در شهر بريده مي شوم به اينجا پناه مي آورم . تمام خستگي هايم همين جا بر طرف مي شود. 
يک خانمي الان کنار قبرها مشغول نقاشي سنگ قبر هاست آن هم در اين بيابان ...
اينجا مامني براي مردم هست و آخر خستگي ها پايانش اينجاست.
اگر ما بستري را فراهم کنيم مثل روز طبيعت، ما هر سال ده پانزده نفر از دوستان 5-6 تا ديگ آش بار مي گذارند و ما بر اين عقيده هستيم که اگر مردم بيايند اينجا بهتر از اين است که به اطراف شهر بروند و ... اينجا معنويت دارد و مردم هم به اين مسئله پي برده اند.
هفته پيش داشتيم ناهار مي خورديم دو تا خانواده تهراني آمدند اينجا . بچه اينها به غذاي ما نگاه مي کرد.يک بشقاب برداشتيم و غذا رو ريختيم براش . غذاي خيلي ساده هم بود.براي خانواده اش برد من ديدم همه افراد آن 2 تا ما شين يکي دو قاشق خوردند. من احساس کردم که غذا به آنها چسبيده بقيه غذاي توي قابلمه را هم به آنها دادم. کل غذا 2 تا بشقاب نشد. باور نمي کنيد ده دوازه روزه يک در ميان زنگ ميزند و مي گويد عجب غذايي بود در صورتي که هيچي نبود يک لوبيا پلو ساده... من معتقدم در اينجا همه نمک غذاها را شهدا مي ريزند اين اعتقاد قلبي من و دوستانم هست. روز اول با دوستان صيقه اي خوانديم و گفتيم همه کارها فقط براي خدا باشد و بس. امسال سال همدلي و همزباني است من اعتقاد قلبي ام اين است که حضرت آقا  هيچ چيزي را بررسي نشده نمي گويند. مردم و دولتي ها بيايند با هم کمک کنيم. چشم را بر هم بزنيم ايام البيض است و اعتکاف. اگر ما بتوانيم در اين فاصله سقف مسجد را بزنيم،مي توانيم بيش از 500 نفر از جوانان را براي اعتکاف به اينجا بياوريم.
 سراج: از کارهاي عمراني براي ما بگوييد:
ما هر کاري کرديم زير بنايي بوده و به عبارتي زير زمين و قرار هست از اين به بعد کارهاي رو بنايي را شروع کنيم از يک هفته آينده مسجد ما سقفش زده بشود، شبستان فاطمه الزهرا(س)،سالن کتابخانه و موزه دفاع مقدس و... به اميد خدا کارهاي فرهنگي انجام بشود. ما از مردم خواستيم جلساتي که مي خواهيد بگذاريد بيائيد اينجا ...
سراج: از خاطرات اينجا براي ما بگوييد:
اينجا همش خاطره هست. ما هر هفته  دو سه نفر آدم خاص داشتيم که آمده اند اينجا و گفته اند ما فلان مشکل را داشتيم متوسل به همين شهدا  شديم و حل شد.
من 2 تا خاطره را که براي عموم قابل هضم باشد عرض مي کنم.
زماني که ما داشتيم دور مزار شهدا را بتن ريزي و خاکبرداري ميکرديم وهمه اينجا براي مدتي مخروبه بود،يک روز توي اتاق بوديم. حوالي ساعت 5 عصر ، ديدم يک پيکان مدل 55 آمد و ديدم راننده يک جوان25 ساله اي که مشتري پا به قرص اينجاست از ماشين پايين آمد و خانمي هم از ماشين همراهش پايين آمد . با همان نگاه اول فهميدم که اين خانم تازه عروس است. آن پسر گفت اين خواهر من هست و ديشب عقد کرده اون روز دوشنبه بود . يک وقت ديدم آن خانم برگشت طرف ماشين از کيفش يک پاکت نامه بيرون آورد و گفت:« حاج آقا اين 130هزار تومن هست  دو تا قبض به من بده يکي براي شوهرم يکي براي خودم» و راهي مزار شهدا شد.من ديدم که همه پولها «نو» هستند.پشت پاکت نامه 9 تا اسم بود.نوشته بود مثلا"« خاله نرگس»،«عمه زينب»  و... اينها اسامي کساني بود که سر سفره عقد اين خانم اين هدايا را داده بودند.از اين پول فهميدم که اين خانواده مستضعفي هم هست که تمام فاميل با هم 130هزار تومن هديه داده بودند.نهايتا قبض را نوشتم. برادرش گفت که خواهرم ديشب با اصرار تمام گفت که بايد برويم شهداي گمنام و آنجا عقد کنيم. من خودم نمي توانستم تصور کنم که در يک تل خاک کسي بيايد. گفت نهايتا بايک چراغ توري آمديم يک فرش انداختيم و عقد همين جا صورت گرفت.
من همين پاکت نامه را نگه داشتم . چند روز بعد در فرمانداري يک جلسه بود همه مسئولين شهر بودند، من هم رفتم . آقاي«حاجي» فرماندار وقت نشسته بود. وقتي نوبت من شد گفتم ببينيد شما مسئولين شهر ما را  در مجموع نااميد کرديد ، ولي آنچه که ما را نگه داشته اين هست- نامه را نشان جمع دادم- دست به دست چرخيد تا به آقاي فرماندار رسيد. آقاي« رضوان نژاد» رفت و از روي پاکت نامه کپي گرفت و هم خودش برداشت و هم به فرماندار داد.بعد گفتم اين اعتقاد مردم هست که ما را نگه داشته عروسي که زندگي اش را از کنار تلي از خاک...
دومين خاطره من از4 سال قبل، روزي هست که اين حسينيه را داشتيم آماده ميکرديم. يکشنبه بود و شب جلسه داشتيم. آن روز تمام کشور باراني بود .يه موقعي ديدم يک نفر پياده دارد بالا مي رود سر قبر شهدا.باران نم نم مي باريد. بعد از يکساعت برگشت. به بچه ها گفتم بگوييد بيايد با هم چاي بخوريم . لباس بنده خدا خيس شده. وقتي آمد ديدم از گريه چشمهايش سرخ شده گفتم:« عذرخواهي مي کنم براي شما اتفاقي افتاده؟» يک دفعه بغضش ترکيد.گفت:« من روزنامه نگارم اهل تهران و خانمم نياسري است. چند سالي است ازدواج کرده ام. اينجا نيامده بودم فقط توي جاده دستي بر سينه ميگذاشتم و سلامي مي دادم و مي رفتم. سه روز قبل آمدم نياسر منزل خانمم. يک پرايد دارم رفتم بنزين بزنم کارت سوختم گم شد. پيدا نکردم بوده يک مقدار بنزين در کارت بود من وارد منزل شدم همسرم همان لحظه فهميد و قضيه را به او گفتم.»
خانم گفت:« براي همان ها که برايشان دست بر سينه مي گذاري(شهداي گمنام)، بگو همانها پيدا مي کنند». درونم انقلابي شد يک نيتي کردم و برگشتم جايگاه به مسئول جايگاه گفتم:« پيدا شد؟» گفت:« آره يکي از همين آقايان راننده حدود 50متري در وسط «گِلها» پيدا کرده »رفتم به خانمم گفتم:« همانها که برايشان درست برسينه مي گذاشتم کارت سوخت را پيدا کردند.» من هم چيزي نداشتم که قابل توجه باشد و براي اينجا بدهم از اول هم نذر کرده بودم که بيايم ماشينم را در ميدان راوند بگذارم و پياده تا اينجا بيايم و برگردم.الان نذرم اداء شد.

مدیرسایت
توسط: مدیرسایت 1395/08/01
ارسال نظر

نظرات

مشاهده تمام نظرات

ارسال یک نظر

اخبار آی تی

عضویت در خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه کافی است نام و ایمیل خود را وارد کنید


👍 خبرنامه

ارسال خبرنامه به ایمیل شما

گالری تصاویر