ناخداي کشتي بيابان

ناخداي کشتي بيابان

در يک روز گرم خردادماه عازم کوير تفديده آران و بيدگل شدم. جاده فيض آباد را براي ادامه مسير انتخاب کردم. جاده اي که هر سه چهار دقيقه -و شايد هم بيشتر- يک ماشين از کنارت عبور مي کند. سکوت خاصي دارد و بعضي اوقات، وهم سراسر وجودت را مي گيرد اگر چند دقيقه وسيله نقليه ات را خاموش کني صداي آواز پرندگان را خواهي شنيد. پنج شش کيلومتري که داخل بروي با يک آبادي روبرو مي شوي. شترهايي در ابتداي اين  آبادي بود نظرم را جلب کرد من هم رفتم  داخل و سئوالي که پيش مي آيد اين است که وسط اين کوير اين آبادي چکار مي کند. پيرمردي را ديدم که مشغول چوپاني بود گفتم دقايقي را با او هم کلام شوم.  75 سال است که در اين بيابان در کار شترداري بوده و از سياه کوه مي گويد. از بچگي اين بيابان را مثل کف دست بلد است. هر اتفاقي که در کوير مي افتد ماموران امداد و نجات از او و پسرانش کمک مي گيرند. من بصورت کاملا اتفاقي با ايشان روبرو شدم که فکر مي کنم حرفهايش شنيدني است.

سراج: سلام از اينکه با ما هم صحبت شديد و اجازه داديد وقت شما را بگيرم تشکر مي کنم. اين جا کجاست و شما چکار مي کنيد؟ اين قلعه که اينجاست چه نام دارد؟

اين قلعه جعفر آباد نام دارد و من از سال 57 که انقلاب شد يک چاه آب زدم و اينجا را آباد کردم.بعد از آن نام من را روي آن گذاشتند و- از سوي جهاد کشاورزي- عزيز آباد نامگذاري شد. من از نوجواني شتردار بودم تمام اين بيابان را با شتر رفته ام منظورم تمام کوير ايران از اينجا تا خراسان و چابهار و چهار محال بختياري ايران را با شترهايم گشته ام و کوچ کرده ام. از سال 57 يک چاه 100 متري حفر کردم ولي الان از 55 متري آب بيرون مي آيد.

سراج: پس وضعتان خوب است در کاشان عمق چاه از 170 متر هم بيشتر شده

بله از زماني که جلو دام گرفته شد خداهم برکت را از ما گرفت. از سه طرف راه ما را بستند و جلو چراي دام را گرفتند اينجا ملک من بود ولي جنگلباني اگر چه قصدشان خير بود ولي قسمتي از ملک ما را بعنوان جلوگيري از شن هاي روان گرفت و دور آن را سنگ چين کرد. برکت در چراي دام ها بود ولي الآن علوفه خوبي نداريم که به اين زبان بسته ها بدهيم. هر چي از خدا دور شويم خدا برکتش را از زمين جمع مي کند. من 75سالم هست در اين بيابان بوده وقتي که داشتم از تشنگي مي مردم ولي از عالم غيب برايم آب آمده ، توي بياباني که جز ماسه چيز ديگري نيست. آدمي اگر لقمه حرام از گلويش پايين رفت ديگر دعايش گيرا نمي شود.

سراج: شما در اين گرما روزه هم مي گرفته ايد؟

بله در اين گرما روزه گرفتيم نماز خوانديم و هرچه خداوند عالم دستور داده ما انجام داده ايم. البته تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد. روزي روي قاليچه ها مي نشستند و حکم مي کردند و قاليچه مثل طياره بالا مي رفت[اشاره به داستان حضرت سليمان نبي(ع)] ولي حالا از آن لقمه ها خبري نيست. آب اينجا وسط کوير55 متر از کف زمين پايين است ولي در کاشان که آب سرازير هست عمق چاه 170 متر؟! هر چه بيشتر گناه کنيم دنبال آب بيشتر خواهيم گشت. چند تا از برف هايي که در قديم مي آمد حالا مي آيد؟! دام هاي ما علوفه درستي ندارند همين «جو» ي که مي کاريم قديم آنقدر رشد مي کرد که با يک باد روي هم مي خوابيد ولي الان اينطور نيست. برکت رفته از بس گناه مي کنيم.

سراج: اينجا کوير هست و مي دانم خاطرات زيادي از آن داري. از حوادثي که براي افراد مختلف رخ داده براي ما بگوييد.

از قديم گفته اند کار نيکو کردن از پر کردن است. انسان عاقل تک و تنها نبايد به بيابان بزند. شخصي که بيابان را بلد نيست حتما يک نفر بلد را بايد به دنبال خودش ببرد و يا حتما به کساني ديگر خبر بدهد که من به بيابان ميروم تا خدايي نکرده اگر اتفاقي برايش افتاد اگر بر نگشت دنبالش بگردند. حدود دو هفته پيش باد شديدي مي آمد. پسرم به همراه يک عده توريست در حال گشت زدن در کوير بوده  که خبر دار مي شود که يک ماشين با 4 تا سر نشين توي کوير چپ کرده اند. دو نفر کشته شدند و 2 نفر ديگر مجروح. پسرم با توريست ها سريعا به کمک آنها رفت . مي گفت کمک کرديم يک دختر را که شديدا مجروح بود سوار ماشين کرديم وسط راه کاشان فوت شد. يک زن مسن ديگر- که در اين حادثه بود- در اثر کوبيده شدن بر زمين تمام دهانش پر از ماسه شده بود و در حال خفگي بوده که خاک را به سختي از دهانش بيرون آورند و با آب شستند که از مرگ حتمي نجات پيدا کردو...

چند تا از اين اتفاقها افتاده يک شخصي ماشينش خراب شده بي آب حرکت مي کند و وسط راه تلف مي شود. خوب کنار ماشين بايست بالاخره يکي به سراغت مي آيد اينجوري وسط راه از بين مي روي. قديمي هاي کوير مي گفتند تا  آب و نان داشته باشي هر چند روز که باشد در بيابان زنده مي ماني.

سه چهار ماه پيش 4 تا جوان با يک ماشين آخرين سيستم نزديک درياچه نمک لاستيک ماشينشان در گل فرو مي رود. شب هنگام چراغ هاي شهر قم جوري پيدا بوده که اين بنگان خدا فکر مي کنند پهلويشان هست، 2 نفر حرکت مي کنند و 2 نفر کنار ماشيم ماندند . ولي متاسفانه دو نفر که رفته بودند از تشنگي فوت کردند و 2 نفر که کنار ماشين ماندند زنده نجاتشان دادند. باز دنبال پسرم آمدند بعنوان بلد که جنازه ها را پيدا کنند که دوربين انداختند و آخر سر با هليکوپتر پيدايشان کردند.جنازه ها هم بو برداشته بود و اوضاعش خراب بود. از اين نمونه ها خيلي داشته ايم.

سراج:از قديم هاي اينجا بگوييد

يک روزي اينجا و آران وبيدگل و ابوزيد آباد و اطراف کاشان ميليون ها شتر داشت

سراج: ميليون ها؟!

بله. آنقدر گاو و گوسفند بود که شيرشان توي استخر مي ريختم نمي رسيديم شير گوسفند ها را بدوشيم. شير توي استخر را سگ ها و گرگ ها مي خوردند. هر کس مي خواست ببرد شير را ماست کند برمي داشت و مي برد. سالهاست که از برف هاي قديم هيچ خبري نيست . برکت رخت بر بسته ما شتر را مي برديم هيمه بياوريم نفت کم بود. از اينجا تا سياه کوه و بعد تا خارو چند منزل بود. در هر منزل – به قيمت حالا- حدودا پنج ميليون تومان روغن و آرد و ... وجود داشت که ساربانها ميگذاشتند بعنوان خوراک تا موقع برگشت اين خوراک بود.اگر برف مي آمد نفر بعدي حق استفاده داشت تا بعدا بيايد و سر جايش برگرداند. اين اعتماد بين شتردار ها بود. کار شترها ديدني تر بود. گاهي اوقات ما روي شتر خوابمان مي برد. به منزل که مي رسيد شتر خودش را تکان مي داد و به ما با اين کار مي گفت بيدار شو رسيدم به منزل اگر جاي ديگري مي خواهي بروي بگو.

سراج: از رفتار شتر براي ما بگوييد

شتر با ناخن هاي دستش اگر برف نيم متر هم باشد راه را بلد است و گم نمي کند. اين کار را ما نمي توانستيم بکنيم. او دو تا پلک دارد و موقعي که گرد و خاک هست يا برف مي بارد پلکش مثل برف پاک کن ماشين عمل مي کند. شتر، کشتي خشکي هست مردم قديم با اين ها بار را جابجا مي کردند.

سراج: شما در اين کوير گم هم مي شويد؟

نه من از اينجا تا خراسان و از آن طرف تا بلوچستان را با شتر رفته ام و همه را بلدم هيچ وقت گم نشده ام. اين جاده اي که تا قم مي رود که قديم نبود. از خراسان تاجر ها با کالسکه مي آمدندو يک جايي بنام سپيده که چهارراه بود. که يک راهش به يزد مي رفت. اين راه قم را من يادم هست که شن ريزي کردند. با ماشين 12 ساعت تا تهران مي رفتند.

سراج: توي کوير چه جوري آب شيرين پيدا مي کرديد؟

ما مي خواستيم آب را شيرين کنيم سنگاب هايي بود کنارش چوب مي گذاشتند شن و با خاک ذغال و ذغالهاي درشت رويش مي ريختند و اين شن و ذغال ها آب را شيرين مي کردند. يا چاله اي را پر از آب مي کردند و  با تبخير آب و سرد شدنش(ميعان) آب شيرين توليد مي شد.

سراج: اين آبي که الان وجود دارد توي جوي آب قابل خوردن هست؟

يک کم شور هست ما آب خوردن مي آوريم.

سراج: اينجا چه حاصلي خوب جواب مي دهد؟

اينجا انار و پسته بهتر از چيزهاي ديگر جواب مي دهد. زرد آلو و قيصي و آلوچه هم داريم ولي بخاطر سنگين بودن آب اينجا خشکيده. آب هاي قديم چون با قنات مي آمد توي راه تصفيه مي شد. زراعت هم بخاطر باد زياد جواب درستي نمي دهد. موقعي گل گيري گندم از بين مي رود. ولي باز هم خوب است.

سراج: تا حالا توي بيابان گير افتاده اي؟

هزار دفعه. آدميزاد دو تا چيز توي بيابان داشته باشد از بين نمي رود. يکي آب و ديگري نان . البته اگر آب تمام شد زودتر کارت تمام مي شود.گفتن آب و آبادي...

سراج: بهترين و بدترين خاطره شما از کوير چيست؟

بدترينش اين هست که اگر باد و برف بگيرد و لباس زمستاني نداشته باشي زود کوير آدم را از بين مي برد.آدم هايي داشتيم که نمد نداشتند و در زمستان کشته شدند يا در اثر سرما پايشان سياه شده و قطع کرده اند. من به بچه ها اين توصيه را داشته ام که حتما لباس بپوشند و از سرما خودشان را حفظ کنند. يا گفته ام که با موتور بيرون مي روند حتما آب دنبالشان ببرند. اگر در بيابان رفتي و بي آب شدي چند تا ريک در دهانت بذاري زبانت خشک نمي شود تا آب پيدا کني و... وقتي برف مي باريد و سفيدي و نور بيش از حد نمي گذارد حرکت کني بايد با يک تکه ذغال زير دور چشمايت را سياه کني تا بتواني جلو راه را درست ببيني. بهترين خاطره من هم از رفيقان خوب هست. در اين بيابان هيچ چيز بهتر از رفيق خوب نيست. اگر رفيق خوب دنبالت باشد به هيچ مشکلي بر نمي خوري. همه دوستانم از خودم بهتر هستند.

مدیرسایت
توسط: مدیرسایت 1394/05/26
ارسال نظر

نظرات

مشاهده تمام نظرات

ارسال یک نظر

اخبار آی تی

عضویت در خبرنامه

برای عضویت در خبرنامه کافی است نام و ایمیل خود را وارد کنید


👍 خبرنامه

ارسال خبرنامه به ایمیل شما

گالری تصاویر